قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

34

تاريخ الفي ( فارسى )

چون در خانهء خود نشستى و در اختلاط با مردم بستى ، ايشان را اين گمان شد كه تو از خلافت كناره مىكنى و دفع اعباء اين امر را از خود چاره مىكنى . اكنون كه جماعت مسلمانان كسى ديگر را قبول كرده‌اند به پيشوائى از پى درمىآئى و خود را طرز ديگر مىنمائى . علىّ مرتضى فرمود : اى پسر ، تو روا مىدارى كه من جسد اطهر و قالب انور سيد عالم ، صلّى اللّه عليه و آله ، را غسل ناداده و تجهيز و تكفين وى ننموده و از دفن وى فراغت حاصل نكرده دم از طلب حكومت و خلافت زدمى و با مردم در منازعه و خصومت شدمى ؟ ابو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، چون سخنان مرتضى را شنيد ، از راه وفق و مدارا درآمد و گفت : اى ابو الحسن ، مرا گمان اين بود كه تو را [ بر ] من در اين امر مضايقه نباشد . اگر مىدانستم كه از بيعت با من تخلّف خواهى كرد هرگز آن را قبول نمىكردم . اكنون كه مردم بر من اتفاق نموده‌اند اگر تو نيز با ايشان موافقت نمائى ظنّ مرا مطابق واقع ساخته باشى ، و اگر حالا توقّف كنى و خواهى كه در اين امر تأمّل و تفكّر نمائى ، هيچ حرجى بر تو نيست . پس على از مجلس برخاست و متوجّه خانهء خويش گشت . « 1 » و در بعضى از كتب هست كه چون با ابو بكر بيعت كردند ، ابو سفيان بن حرب به نزد على رفت و گفت : روا باشد كه فرودترين اهل بيتى از قريش بر شما غالب گشتند ؟ دست خود بگشاى تا با تو بيعت كنم . و اللّه كه اگر خواهى مدينه را از سوار و پياده پرسازم . علىّ مرتضى ، كرّم اللّه وجهه ، وى را زجر كرد و گفت : تو با اين سخن جز فتنه اراده نكرده‌اى و هميشه دشمن اسلام و مسلمانان بودى ، و به حمد اللّه كه هيچ ضررى به ايشان نتوانستى رساند . بدرستى كه [ 3 الف ] ما ابو بكر را سزاوار خلافت و شايستهء امارت مىدانيم و هوادارى ترا نمىخواهيم . و چون خلافت بر ابو بكر مقرّر شد بفرمود تا مردم همراه اسامة بن زيد بن حارثه به جانب شام به غزا روند ؛ « 2 » چنانچه پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، فرموده بود . و بريدة بن الخصيب اسلمى را گفت تا آن علمى را كه پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، به جهت اسامة عقد فرموده بود به در خانهء اسامه برد . پس اسامه بيرون رفت و در جرف « 3 » منزل ساخت تا مردم جمع شوند .

--> ( 1 ) . البته به عقيدهء اهل تشيع ، حضرت على ( ع ) هرگز با هيچ‌يك از سه خليفهء پيش از خود بيعت نفرموده است ؛ - سقيفه و فدك ، ص 38 . ( 2 ) . لشكرى كه امارت آن به عهدهء اسامه قرار گرفته بود ، همان لشكرى است كه در واپسين روزهاى زندگى رسول اللّه ( ص ) براى نبرد با روميان آماده شد و مىخواست كه به « موته » - جايى از متصرّفات روم كه جعفر بن ابى طالب در آن شهيد شد - برود ، اما با مرگ پيغمبر همچنان در بيرون مدينه متوقّف شد ؛ - سيرت رسول اللّه ، ج 2 ، ص 1108 . ( 3 ) . جرف : محلّى است در سه ميلى مدينه در راه شام ؛ - ياقوت ، معجم البلدان ، ج 3 ، ص 87 . در اين محل بود كه فرستادهء ام ايمن ، مادر اسامه ، پيش اسامه آمد و خبر رحلت رسول اللّه ( ص ) را به دو رسانيد .